همه برن سجده..!!!
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:54
همه برن سجده..!!! شب سیزده رجب بود. حدود 2000 بسیجی لشگر ثارالله در نمازخانه لشگر جمع شده بودند. بعد از نماز محمد حسین پشت تریبون رفت و گفت امشب شب بسیار عزیزی است و ذکری دارد که ثواب بسیار دارد و در حالت سجده باید گفته شود. تعجب کردم! همچین ذکری یادم نمی آمد! خلاصه تمام این جمعیت به سجده رفتند که م...
حوری گیرت میآید."
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:54
توی همه آنهایی که مرا بخاطر کم سنوسالی اذیت میکردند یکی خیلی مرا سوزاند. هیچ وقت یادم نمیرود. آمد جلوی همه خیلی آرام و ساده و بدون کنایه گفت :"تو اگر شهید بشوی آن دنیا یک بچه حوری گیرت میآید."
رفتم اسم بنویسم برای اعزام به جبهه
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:53
رفتم اسم بنویسم برای اعزام به جبهه گفتند سنّت کمه یه کم فکر کردم یه راهی به ذهنم رسید... ... رفتم خونه و شناسنامه خواهرم رو برداشتم « ه » سعیده رو با دقت پاک کردم شد سعید این بار ایراد نگرفتند و اعزامم کردند هیچ کس هم نفهمید از آن روز به بعد دو تا سعید توی خونه داشتیم
تازه اومده بود جبهه
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:53
تازه اومده بود جبهه یه رزمنده رو پیدا کرده بود و ازش می پرسید: وقتی توی تیررس دشمن قرار می گیری ، برا اینکه کشته نشی چی میگی؟ اون رزمنده هم فهمیده بود که این بنده تازه وارده شروع کرد به توضیح دادن: اولاْ باید وضو داشته باشی بعد رو به قبله و طوری که کسی نفهمه باید بگی: اللهم الرزقنا ترکشنا ریزنا بدست...
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:53
خمپاره ۶۰ ............................... عزرائیل بسیجی .................................... آهنربا دوشکا ................................... بلبل خط کلاشینکف ....................... کلاغ کیش کن قاطر .................................... ترابری ویژه مین ضد نفر گوجه ای ..................... پابوس نماز...
اسیر شده بودیم
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:52
اسیر شده بودیم قرار شد بچه ها برا خانواده هاشون نامه بنویسن بین اسرا چند تا بی سواد و کم سواد هم بودند که نمی تونستن نامه بنویسن اون روزا چند تا کتاب برامون آورده بودن که نهج البلاغه هم لابه لاشون بود یه روز یکی از بچه های کم سواد اومد و بهم گفت: من نمی تونم نامه بنویسم از نهج البلاغه یکی از نامه ها...
عربی سرفه می كردند.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:51
از بچه های خط نگهدار گردان صاحب زمان الزمان(عج)بود. میگفتند شبی به كمین رفته بود كه صدای مشكوكی شنید. با عجله به سنگر فرماندهی برگشت و گفت: بجنبید كه عراقی اند شاید نیروهای خودی باشند ؟ گفته بود: نه بابا با گوش های خودم شنیدم كه عربی سرفه می كردند.
هه هه نکنه ترب می خوای.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:49
و عراقیها از خواسته مان سر در نیاورندپشت بی سیم باید با کد حرف می زدیم. گفتم :" حیدر حیدر رشید " چند لحظه صدای فش فش به گوشم رسید . بعد صدای کسی آمد : - رشید بگوشم. - رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید! -هه هه دلبر قرمز دیگه چیه ؟ -شما کی هستی ؟ پس رشید کجاست ؟ - رشید چهار چرخش رفته هوا . من در ...
پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمیآورد.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:48
پسرك صدای بز را از خود بز هم بهتر درمیآورد. هر وقت دلتنگ بزهایش میشد، میرفت توی یك سنگر و معمع میكرد. ... یك شب ، هفت نفر عراقی كه آمده بودند شناسایی، با شنیدن صدای بز ، طمع كرده بودند كباب بخورند. هر هفت نفر را اسیر کرده بود و آورده بود عقب. توی راه هم كلی برایشان صدای بز درآورده بود. میگفت چو...
جثهاش خیلی كوچك بود.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:48
جثهاش خیلی كوچك بود. اوایل كه توی سنگر میخوابید، بعضی شبها توی خواب و بیداری میگفت: «مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچهها میخندیدند و یك لیوان آب میدادند دستش. صبح كه بیدار میشد و بچهها جریان را میگفتند، انكار میكرد.
یواشكی رفته بود ثبت نام.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:47
یواشكی رفته بود ثبت نام. وقتی برای تحقیق آمده بودند، مادرش كه فهمیده بود، خانهی روبرویشان را نشان داده بود و گفته بود آن همه كبوتر را میبینید؟ برای پسر من است. او اصلا آدم درست و حسابی نیست؛ كفترباز است. آنها هم قبولش نكردند. وقتی فهمید، رفت بسیج و توضیح داد؛ ولی دیگر دیر شده بود. ماند تا اعزام ب...
تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:47
سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند، گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید. می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد. - خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه. موقع عملیات که شد و می خواستند نیروها را از "دزفو...
پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:46
پدرش اجازه نمیداد برود. یك روز آمد و گفت: «پدر جان! میخواهیم با چند تا از بچهها برویم دیدن یك مجروح جنگی.» پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند. چند روزی از او خبری نبود... تا اینكه زنگ زد و گفت من جبههام. پدرش گفت: «مگر نگفتی میروی به یك مجروح سر بزنی؟» گفت: «چرا؛ ولی ...
خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده بودیم
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:46
با کلی دوز و کلک از خانه فرار کردم و رفتم پایگاه بسیج. گفتند اول یک رژه در شهر می رویم و بعدش اعزام. از ترس پدر و مادرم رژه نرفتم و پشت یک عکس بزرگ از امام(ره) پنهان شدم. موقع حرکت هم پرده ماشین را کشیدم تا آنها متوجه من نشوند. بعداً که از جبهه تماس گرفتم پدرم گفت: خاک بر سرت! برات آجیل و میوه آورده...
چهره ترکش پسند(صورت نورانی)
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:45
اللهم الرزقنا ترکشا قلیلا و مرخصی کثیرا. چه برداشتی از جبهه دارید؟ بخدا فقط یک جفت پوتین برداشتم. کلوا و اشربواحتی اذابلغت الحلقوم دنیا دو روز است سه روز هم تو راهی میشه پنج روز مادرم گفته همه چیز بخور جز تیر و ترکش (جواب پرخورها به دیگران) آرپی جی نزن تو خاکریز ما (وسط حرف ما نیا) چهره ترکش پسند(صو...
بابا چرا این آقا یه پا نداره؟
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:45
بچه وروجك یكی میگفت: پسرم اینقدر بی تابی كرد تا بالاخره برای 3 روز بردمش جبهه . وروجك خیلی هم كنجكاو بود و هی سوال میكرد: بابا چرا این آقا یه پا نداره؟ بابا این آقا سلمونی نمیره این قدر ریش داره ؟ بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه ؟ بابا چرا این تانكها چرخ ندارند؟ تا اینكه یه روز برخوردیم به یه بنده خدا ...
یه دسته حوری نصیبمون شد.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:44
حوری عزیزم!!! فاو بودیم! گفتم:"احمد! گلوله که خورد کنارت، چی شد؟" گفت:" یه لحظه فقط آتیش انفجارشو دیدم و بعد دیگه چیزی نفهمیدم". گفتم:" خب! گفت:" نمیدونم چه قدر گذشت که آروم چشمامو باز کردم؛ چشمام، تار تار می دید.فقط دیدم چند تاحوری دور و برم قدم می زنند. یادم اومد که جبهه بوده ام و حالا شهید شده ام...
گفت: نه بامن بیاین من می رم غذای عراقی ها را میآرم.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:44
خاطره چندنفر بودیم؛ من و برادرم حمید، مجتبی امینی و خدامراد امینی.قایق سوراخی داشتیم. وقتی به آب می انداختیم، یكی باید مدام آن را باد میكرد و گرنه غرق میشد. شب آن را به آب انداختیم و سوار شدیم. آن سوی رودخانه باد آن را خالی كرده آن را زیر گل و لای كنار رودخانه پنهان كردیم. كارمان این بود كه در جاه...
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود.
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:43
یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟ بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!» ترق! ماجد...
آخه نوکر قلب باصفاتم، واسه ما افت نداره که پامرغی بریم؟بگو پاخروسی برو
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:42
با آن سیبیل چخماقی، خط ریش پت و پهن که تا گونه اش پایین آمده بود و چشم های میشی، زیر ابروان سیاه کمانی و لهجه غلیظ تهرانی اش می شد به راحتی او را از بقیه بچه ها تشخیص داد. تسبیح دانه درشت کهربایی رنگی داشت که دانه هایش را چرق چرق صدا می داد. اوایل که سر از گردان مان درآورد همه ازش واهمه داشتند. هنوز...