سلام مامان قهرمانم
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:16
سلام مامان قهرمانم :میدونی...حالا كه روز تولدته من و آبجی می خواستیم قشنگ ترین هدیه رو برات بخریم ولی نمی دونستیم چی بخریم... دختر خاله می گفت: برات یه دست كامل لوازم آرایش بخریم...می گفت: اگه مامانت آرایش كنه زخم های روی صورتش كمتر معلوم می شه .. می گفت: زشته یه معلم با سرو صورت زخمی سر كلاس بره .....
من دختری کوچک هستم . پدرم جانباز موجی است .
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:16
سلام امام حسین مهربون من دختری کوچک هستم . پدرم جانباز موجی است . الان که دارم برای شما نامه می نویسم پدرم خوابیده آرومه آرومه . وقتایی که خوابه میام کنارش وباهاش حرف می زنم . امام حسین شنیدم رقیه ی کوچولوت به آسمون ها رفته. می خوام بهتون بگم ............. من حاضرم دخترشمابشم................. به جاش...
چوپ به پاش بستن بنزین ریختن آتش زدن
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:15
13- شهید مهدی رضوانی 15 ساله بود غواص اسیر شد کلی شلاق خورده بود بدنش تاول زده بود روی شیشه خورده غلطش دادن بادستش آویزان کردند وبه شهادت رسید 14- سه تا اسیر فرار کردند تاآمار اسرا را به سازمان ها برسونند متأسفانه اسیر شدند پای یکی از آنها را با اره بریدن دومی از آنها را پای اش را، پیک نیک آوردن گذا...
بچه ها تو اسارت افتاده بودند
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:15
چی جواب بدیم اون آزاده ایی که هیچ اسمی ازش جایی نبود بعد سال ها برگشت دید همسرش ازدواج کرده خودکش....... بچه ها تو اسارت افتاده بودند خیلی تشنه شدند خیلی خیلی شاید نفهمی تو پوتین ادر... کردن خوردن یعنی چی تشنگی یعنی چی فانتا و پپسی نوش جان
چندتا شهید توی اردوگاه بودند
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:13
چندتا شهید توی اردوگاه بودند..از آنهایی که توی اسارت شهید شدند.. رفتیم مرتبشان کنیم...بگذاریمشان یک گوشه...زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم..دیدم روی دستش یک چیزی نوشته...دستش را آوردم بالا..نوشته بود (( مادر ! از تشنگی مردم ))
ما به او گفتیم آخر ما حتی آب برای خوردن نداریم،
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:12
یک روز که در محوطه اردوگاه تکریت با بچه ها در حال قدم زدن بودیم، فرمانده اردوگاه همه اسرا را فرا خواند و گفت به صف شوند و بچه ها نیز در ردیفهای پنج نفره به صف شدند و فرمانده اردوگاه ضمن معرفی مسوول بهداشت گفت ایشان رهنمودهایی برای حفظ بهداشت در محیط اردوگاه دارد که شما بایستی به آن عمل نمایید. مسوو...
لاک پشت چمران
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:11
ارتباط ما با عقبه خیلی سخت بود و گاهی بین دو قسمت نمی شد ارتباط برقرار کرد و مهمات ما تمام می شد که لاک پشت چمران می رسید نمی دونیم چطوری اینکار رو می کرد یه کلاه آهنی بسته بود روی لاک پشت تیر را رو مریخت توش می فرستاد
از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد.
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:11
از همان کودکی بارها شنیده بود که صندلی وفا ندارد. بیست و دو سالش نمیشد که یک صندلی قسمت او شد. او، حالا دقیقا بیست و هفت سال است که با آن صندلی اخت شده است. گویا این بار آن قانون همیشگی میخواهد نقض شود و این صندلی چرخدار تا روز شهادتش با او بماند...
شب بود. یکی داد میزد
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:10
شب بود. یکی داد میزد :"ساکت شو! ساکت شو! تو نمیتونی اشک منو در بیاری." رفتم سمت صدا. دیدم یک نفر انگشتهایش قطع شده. این حرف را به دست خونیاش میگوید : -"ساکت شو! ساکت شو! تو نمیتونی اشک منو در بیاری" روزگاری جنگی بود
لاغر و شکسته،
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:09
لاغر و شکسته، روی ویلچر انگار نخاعش قطع شده بود. پسر جوانی رفت جلو سلام کرد ضبط را گرفت جلویش. -لطف میکنید حالا که جنگ تموم شده از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران یه خاطره بگید. نگاه کرد. -خاطره؟! من هیجدهساله روی این صندلی چرخدار هستم خوبه؟ روزگاری جنگی بود
توی بانک که دیدمش،مرتضی رو می گم
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:09
توی بانک که دیدمش،مرتضی رو می گم . سال های گذشته را توی ذهن ردیف کردم...عملیات خیبر...طلائیه، 62 تا 82 می شه 20 سال...82 تا 89 هم 7سال...روی هم 27 سال!؟ گفتم: « می دونی چند سال ندیدمت مرد؟» لبخند کم رمقی زد؛ لبخندی که عین سال های جنگ، لبش از هم باز نشد! ـ حال شما خوبه! درست مثل 27 سال قبل پاسخ داد؛ ...
خیلی گشته بودیم،نه پلاكی نه كارتی
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:08
خیلی گشته بودیم،نه پلاكی نه كارتی،چیزی همراهش نبود. لباس فرم سپاه تنش بود.چیزی شبیه دكمه پیراهن در جیبش نظرم را جلب كرد. خوب كه دقت كردم، دیدم یك نگین عقیق است كه انگار جمله ای رویش حك شده. خاك و گل ها را پاك كردم. دیگر نیازی نبود دنبال پلاكش بگردیم. روی عقیق نوشته بود:« به یاد شهدای گمنام» پس از مج...
مرا داخل تابوت یکی از شهدا بگذارید...
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:08
مرا داخل تابوت یکی از شهدا بگذارید... یکی دنبال جنازه می دوید. تا تابوت شهید گمنام را بگیرد. پرسیدم: برای چه می خواهی ؟ گفت: مادرم گفته تابوت شهید گمنام را به خانه بیاور. پرسیدم: برای چه می خواهی ببری؟ جواب داد: مادر من 95 سالش است. و فوق تخصص قرنیه چشم می باشد و به من گفت، دنبال این شهیدان گمنام بر...
دستور داده بود توى ظرفى كه ایرانى آب مى خورند
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:07
دستور داده بود توى ظرفى كه ایرانى آب مى خورند، كسى آب نخورد. به هیچ كس اجازه نمى داد با ایرانى ها هم كلام شود. كسى را كه با ما حرف زده بود، موقع خوردن غذا، با سلاح و تجهیزات به دورترین نقطه مى فرستاد و از نهار خبرى نبود. همیشه انتظار سلام داشت، اما جواب سلام هم نمى داد! ... گذشت ... به التماس افتاده...
سال 67 بعد از پذیرش قطعنامه
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:07
سال 67 بعد از پذیرش قطعنامه و به دنبال آن آتش بس بین ایران و عراق، به همراه دیگر نیروها به عنوان پدافند در خط شلمچه بودم. آنجا به عنوان تخریبچى در خط حضور داشتم. آن زمان بحث تبادل به این صورت امروز سازمانى ور منظم مطرح نبود. خود نیروهاى حاضر در خط دو طرف پیكرها را با هم تبادل مى كردند و این حاصل گفت...
شهدایى بودند كه با برانكارد دفن شده بودند
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:07
یكى از مواردى كه خیلى انسان را تحت تأثیر قرار مى داد و بغض گلوى آدم را مى گرفت، شهدایى بودند كه با برانكارد دفن شده بودند و این نشان دهنده این بود كه آنها به حال مجروحیت دفن شده اند. در منطقه والفجر یك در فكه، زیر ارتفاع 112، به پیكر شهیدى برخوردیم كه روى برانكارد، آرام و زیبا دراز كشیده بود. سه تا ...
پنجاه شهید را پیدا كردیم كه روى آنها بتون ریخته و سنگر ساخته بودند
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:06
آن روز، مصادف بود با ولادت حضرت امام محمد تقى(علیه السلام)، سال 73 بود. همراه بقیه نیروهاى تفحص، در محور ارتفاع 143 كه بودم منتهى مى شد به ارتفاع 146 منطقه عملیاتى والفجر یك در فكه، یك سنگر بتونى خیلى بزرگ نظر ما را به خود جلب كرد. سنگر بر بلندى قرار داشت و پله هاى بتونى، محل رسیدن به آن بود. محل بر...
با كتاب فیزیك، شهید شناسایی شد
-
تاریخ: ساعت: 16:05
یكى از روزها، در منطقه عملیاتى والفجر یك در ارتفاع 112 فكه، محورى كه نیروهاى گردان خندق لشكر 27 حضرت رسول(صلى الله علیه وآله وسلم) عملیات كرده بودند، صحنه بسیار عجیبى دیدم كه برایم جالب و تكان دهنده بود. از دور پیكر شهیدى را دیدم كه آرام و زیبا روى زمین دراز كشیده و طاقباز خوابیده بود. سال 72 بود و ...
آثار سوختگى به خوبى بر روى استخوان هاى این شهید پیدااست
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:05
داشتیم مى رفتیم به طرف میدان مین براى شناسایى راه كار. مى خواستیم از آنجا كار را شروع كنیم تا به جایى كه احتمال مى دادیم تعدادى شهید افتاده باشند برسیم. همراه بچه ها، در منطقه 112 فكه، نرسیده به میدان مین، متوجه سفیدى روى زمین شدم كه به چشم مى زد. هر چیزى مى توانست باشد. منطقه را سكوت محض گرفته بود....
به جمجمه كه خوب نگاه كردیم دیدیم دندان عقلش هنوز در نیامده است
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:05
دراطراف ارتفاع 112 حدود پانصد متر جلوتر از جایى كه كار مى كردیم، شیار كوچكى قرار داشت. آن روز من و على آقا محمودوند و چند تایى دیگر از بچه ها در حال گذر از آنجا بودیم كه برایم مشكوك آمد. جلو رفتیم و منطقه اى را كه خاك دست خورده داشت بیل زدیم، استخوان هاى یك شهید نمایان شد. اندازه استخوان ها نشان مى ...