با سوزن و نخ انتهای پیراهن او را به پتوی كف سنگر دوخت
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:42
یكی از شبها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر بهراحتی میتوانستیم در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یكی از برادران جلو رفت و شروع كرد به خواندن نماز. بقیه هم به او اقتدا كردند. ركعت دوم را كه خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یكی از بچههای آذربایجانی - كه آن لحظ...
و هر كس به یك طرف نماز میخواند
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:41
یك تركش هم به سرم خورده بود كه بعداً متوجه شدم. نماز مغرب و عشا را كه خواندم، یك مسكن زدند و خوابیدم. نصف شب بود كه گفتند: بیدار شو! ما را بردند توی اتوبوس. گیج بودم كه گفتند داریم به تهران میرویم. راننده میخواست در كرج برای نماز نگه دارد، ولی نماز داشت قضا می شد. به خاطر همین كنار جاده نگه داشت ت...
حاج خانوم خسته نباشید چرا ناراحتید؟
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:40
حاج خانوم خسته نباشید چرا ناراحتید؟ 30ساله از بعد از ظهر چهارشنبه ذوق دارم که زودتر پنجشنبه بیاد، بیام سر قبر پسرم باهاش حرف بزنم. امروز اومدم سوار اتوبوس بشم، جا نداشت. مَردم هولم دادن از اتوبوس افتادم زمین. خیلی کمرم درد می کنه. ولی به خاطر این ناراحت نیستم... فکر کنم پسرم از دستم ناراحته چون بعد ...
حتی به مکه و مشهد نرفتم و گفتم علی میآید
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:40
خاطرات مادر شهید فلاح بعد از 3 ماه نیروهایی که با علی به جبهه رفتند، برگشتند اما او ماند؛ تا اینکه سوم خرداد و در روز تولدش در نهرخین به شهادت رسید؛ دوستانش به ما نمی گفتند چه اتفاقی برای علی افتاده است؛ 15 روز منتظر آمدنش شدیم تا اینکه یکی از دوستانش به پدر علی اطلاع می دهد که علی در نهرخین به شهاد...
شبهای جمعه سر قبر من نیایی مادر
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:14
بسم رب الشهدا وصدیقین مادر یکی از شهیدان دفاع مقدس تعریف میکرد که یک شب فرزند شهیدم به خوابم آمد وبه من گفت مادر یه خواهش ازت دارم میشود که دیگر شبهای جمعه سر قبر من نیایی مادر میگه در عالم خواب تعجب کردم وپرسیدم چرا عزیزم گفت مادر شبهای جمعه که شما به دیدن من می آیی من باید به احترام شما بایستم تا ...
تنها خواستهای که مادر شهید شیرودی از امام خامنهای داشت
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:13
خواسته مادر شهید شیرودی تنها خواستهای که مادر شهید شیرودی از امام خامنهای داشت وی میافزاید: چند سال قبل که مادرم به دیدار رهبر معظم انقلاب رفته بود، ایشان از مادرم پرسیدند: «چه خواستهای دارید؟» مادرم پاسخ داد: «سلامتی شما»، آقا فرمودند: «چند سال قبل هم که در منزل شما مهمان بودیم، شما همین را گف...
چگونه شهید شوم…
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:13
خاطرات مادر شهید ناصر فولادی چگونه شهید شوم… یادم هست یک روز ناصر از من سؤال کرد؛ «مادر دوست داری من چگونه شهید شوم؟» گفتم: نمی دانم، تو چه طور دوست داری شهید شوی گفت: «مادر من دوست دارم فوری شهید نشوم، چند ساعت در خون و درد بغلتم و ناراحتی و سختی جانبازان را نیز درک کنم» اتفاقاً به این آرزو و مراد ...
مادر چگونه فرزندش را شناخت...
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:12
مادر چگونه فرزندش را شناخت... پیكر یكی از شهدا به نام احمدزاده را كه براساس شواهد دوستانش پیدا كرده بودیم و هیچ پلاكی و مدركی نداشت تحویل خانوادهاش دادیم. مادر او با دیدن چند تكه استخوان، مات و مبهوت فقط میگفت: این بچهمن نیست حق هم داشت او درهمان لحظات تكه پارههای لباس شهید را میجست كه ناگهان...
اخه مادر من چرا توی این چله زمستونی وایستادی زیر بارون؟
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:12
به یاد مادر شهید مفقودالاثر مجید امیدی که هروقت بارون میومد ، می رفت زیر بارون می ایستاد و چشمای ابریش بارونی می شد ...وقتی ازش می پرسیدن اخه مادر من چرا توی این چله زمستونی وایستادی زیر بارون؟ اروم زیر لب زمزه می کرد گلی گم کرده ام می بویم او را ...اخه الان بدن مجید من زیر بارونه...بدن مجید من معلو...
به مادرم سربزن خیلی تنها میشه
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:11
گفت اگر برم جبهه شهید بشم برام چکار می کنی – به سنش نمی خورد گفتم هزار صلوات – یه ختم قرآن – فاتحه-یه ختم با شکو برات می گیرم داشتم شوخی می کردم گفت نشد واقعا چکار می کنی گفتم خودت چی دوست داری گفت بعد از من به مادرم سربزن خیلی تنها میشه
به مادر احمد متوسلیان گفتند برا بچه ات چکار می کنی
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:11
به مادر احمد متوسلیان گفتند برا بچه ات چکار می کنی گفت19 سال شب ها برا پسرم احمد رختخواب پهن می کنم از راه میآد خسته است
داداش عباس اسمت عباس بود حقشو اداء نکردی
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:11
مادر شهید سه تا بچه داشت دومی اسمش عباس بود سومی حسین، حسین 11ساله گفت مادر منم مثل برادرای دیگم که شهید شدند می خوام برم جبهه رضایت نامه منو امضا کن مادر امضا کرد بعد رفت پایگاه بسیج گفت میشه بچه منو نبرید گفتند شما رضایت نده نمی برنش گفت رضایت دادم گفتند چرا گفت آخه مادر2شهیدم نمی تونم رضایت ندم خ...
سلام مادر، از آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:10
سلام مادر، از آمار نفوس و مسکن مزاحم میشم، شما چند نفرید؟ مادر سرش را پایین می اندازد و سکوت میکند. مادر: میشه خونه ما بمونه برای فردا؟ شاید پسرم برگرده...
خونه ای یک مادر شهید که بچه اش مفقود الاثر بود تخریب بشه
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:10
قرار بود طبق یه طرح عقب نشینی خونه ای یک مادر شهید که بچه اش مفقود الاثر بود تخریب بشه قرار شد که با احترام از شون بخواهیم که خونشون رو تخلیه کنند که تخریب کنیم بالاخره رفتیم در خونشون وقضیه رو گفتیم مادر در جواب به ما گفت بچه ام بر گرده فقط آدرس اینجارو بلده...
چندتا شهید توی اردوگاه بودند
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:09
چندتا شهید توی اردوگاه بودند..از آنهایی که توی اسارت شهید شدند.. رفتیم مرتبشان کنیم...بگذاریمشان یک گوشه...زیر بغل یکیشان را گرفتم که بلندش کنم..دیدم روی دستش یک چیزی نوشته...دستش را آوردم بالا..نوشته بود (( مادر ! از تشنگی مردم ))
محکم وایساده بود
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:09
محکم وایساده بود ، مادر شهید بود ، پرسیدم: نحوه ی شهادت؟ نشست ، خرد شد، گریه کرد. گفت : همه از تشنگی شهید شدن ، پسر من موند تو محاصره ، تو سرما یخ زد گریه کرد آه کشید
یکی از محافظان رهبری تعریف می کند
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:09
یکی از محافظان رهبری تعریف می کند یکبار رفتیم درب خانه دو شهید ، من خودم رفتم دیدم درب باز است و آب و جارو کرده اند . درب زدم ، مادر شهید آمدند دم درب و گفتند : آقا کو ؟ گفتم : کدام آقا ؟ گفت : مقام معظم رهبری کجاست ؟ گفتم : شما از کجا می دانید ؟ شروع کرد به گریه کردن ، گفت دیشب خواب بچه هام را دیدم...
یك تانك افتاده بود دنبالش
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:08
یك تانك افتاده بود دنبالش. معلوم نبود چطوری آن جلو مانده؛ آر پی چی زنها را صدا زدند. آنقدر شلیك كردند كه تانك منفجر شد. پسر كه به خاكریز رسید، پرسیدیم كجا بودی؟ گفت: «دیشب كه رفتیم جلو، خوابم برده بود. تقصیر مادرمه؛ از بس به ما زور میكرد سرشب بخوابیم، بد عادت شدیم.»
پرچم های متحد الشکل مزار شهدا را هر هفته پنج شنبه ها جمع آوری می کرد
-
تاریخ: 1392/12/08 ساعت: 17:07
ننه علی در آخرین روزهای عمرش هم هشیار و سالم بود و حواسش به همه چیز بوده بنابراین بعید است حتی از روی کسالت هم حرفی مبنی بر تخریب آلونکش زده باشد. او علیرغم این که بی سواد بود اما کل قرآن را حفظ بوده و مقررات بسیار جالب توجهی هم برای زندگی داشت. یکی از این مقررات این بود که پرچم های متحد الشکل مزار ...
بود به سبكی یك پلاك وچند تكه استخوان
-
تاریخ: 1392/12/07 ساعت: 16:17
پدركودك را بلند كرد ودر آغوش گرفت. كودك هم می خواست پدر را بلند كند،اما نتوانست. با خود گفت :حتماًچند سال بعدمی توانم. بیست سال بعد توانست پدر را بلند كند پدر سبك بود به سبكی یك پلاك وچند تكه استخوان