خرید بک لینک

بچه وروجك

یكی میگفت:

پسرم اینقدر بی تابی كرد تا بالاخره برای 3 روز بردمش جبهه .

وروجك خیلی

هم كنجكاو بود و هی سوال میكرد:

بابا چرا این آقا یه پا نداره؟

بابا این آقا

سلمونی نمیره این قدر ریش داره ؟

بابا این تفنگ گندهه اسمش چیه ؟

بابا چرا

این تانكها چرخ ندارند؟

تا اینكه یه روز برخوردیم به یه بنده خدا كه مثل

بلال حبشی سیاه بود.به شب گفته بود در نیا من هستم .

پسرم پرسید بابا مگه تو نگفتی همه رزمنده ها نورانین؟

گفتم چرا پسرم!

پرسید پس چرا این آقا این قدر سیاهه ؟

منم كم نیاوردم و گفتم :

باباجون اون از بس نورانی بوده صورتش سوخته،فهمیدی؟

برچسب: نویسنده: defaemoghadas تاريخ: پنجشنبه 08 اسفند 1392 ساعت: 17:45

صفحه بندی