خرید بک لینک

جثه اش خیلی كوچك بود.

اوایل كه توی سنگر می خوابید،

بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:

«مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه ها می خندیدند

و یك لیوان آب می دادند دستش. صبح كه بیدار می شد

و بچه ها جریان را می گفتند، انكار می كرد.

برچسب: نویسنده: defaemoghadas تاريخ: پنجشنبه 08 اسفند 1392 ساعت: 17:48

صفحه بندی