جثه اش خیلی كوچك بود.
اوایل كه توی سنگر می خوابید،
بعضی شب ها توی خواب و بیداری می گفت:
«مامانی! آب... مامانی! آب...»؛ بچه ها می خندیدند
و یك لیوان آب می دادند دستش. صبح كه بیدار می شد
و بچه ها جریان را می گفتند، انكار می كرد.
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas