خرید بک لینک

سال 66 برای اعزام به ستاد مربوطه رفتم ولی از سنم ایراد گرفتند،

گفتم: من نیروی ایمان و عشق دارم و شما آن را نمی بینید.

می خواهم همسنگر « حسین فهمیده » باشم

تا روز قیامت یقه ما بچه های سیزده ساله را نگیرد.

- خلاصه با زبان ریختن و پارتی بازی رفتم جبهه.

موقع عملیات که شد و می خواستند نیروها را از "دزفول" به غرب ببرند

دوباره سن و سال اسباب درد سرمان شد.

به مسئول پنجاه ساله ای که می گفت شما نمی خواهد بیایید گفتم:

شما اگر مهمان منزلتان بیاید گل پژمرده را جلویش می گذارید

یا غنچه تازه شکفته و شاداب را. (فهمید چه می خواهم بگویم) گفت:

حالا دیگر ما پژمرده شده ایم! امان از زبان شما بسیجیها. دیگر چیزی نگفت.

برچسب: نویسنده: defaemoghadas تاريخ: پنجشنبه 08 اسفند 1392 ساعت: 17:47

صفحه بندی