خرید بک لینک

پدرش اجازه نمی داد برود.

یك روز آمد و گفت: «پدر جان! می خواهیم با چند تا از بچه ها برویم دیدن یك مجروح جنگی.»

پدرش خیلی خوشحال شد. سیصد تومان هم داد تا چیزی بخرند و ببرند.

چند روزی از او خبری نبود...

تا این كه زنگ زد و گفت من جبهه ام.

پدرش گفت: «مگر نگفتی می روی به یك مجروح سر بزنی؟»

گفت: «چرا؛ ولی آن مجروح آمده بود جبهه.»

پدرش فقط پشت تلفن گریه كرد.

برچسب: نویسنده: defaemoghadas تاريخ: پنجشنبه 08 اسفند 1392 ساعت: 17:46

صفحه بندی