دگمه هاى لباس سپاه او را كه باز كردیم، متوجه یك گلوله عمل نكرده خمپاره
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:37
یكى از روزها كه خاك ها را به دنبال شقایق هاى پنهان، مى كاویدیم، در اطراف ارتفاع 112 فكه، به پیكر چند شهید برخوردیم كه همه شان آرام و زیبا برروى برانكارد خوابیده و شهد شهادت نوشیده بودند. یكى از آنان لباس سبز و زیباى «سپاه» بر تن داشت و با اینكه بیش از ده سال از شهادتش مى گذشت، ولى رنگ سبز لباس او هم...
«مى روم تا انتقام سیلى زهرا بگیرم...»
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:37
سال 72 در محور فكه اقامت چند ماه هاى داشتیم. ارتفاعات 112 ماواى نیروهاى یگان ما بود. بچه ها تمام روز مشغول زیرورو كردن خاك هاى منطقه بودند. شب ها كه به مقرمان بر مى گشتیم، از فرط خستگى و ناراحتى، با هم حرف نمى زدیم! مدتى بود كه پیكر هیچ شهیدى را پیدا نكرده بودیم و این، همه رنج و غصه بچه ها بود. یكى ...
روى برانكارد را كه خالى كردیم، پیكر شهیدى را یافتیم كه بروى آن دراز كشیده
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:36
عصر یك روز گرم بود و بیابان هاى خشك و گسترده جنوب; و احساس ناشناخته درونى اى كه ما را به طرف كانالى كه عرض و «نفررو» كشانده بود. بیشتر طول آن را صبح زیرورو كرده و گشته بودیم، و فكر نمى كردیم كه یدگر شهیدى در آنجا باشد. یكى از بچه ها بد جورى خسته و كلافه شده بود; در حالى كه رویش به كانال بود، فریاد ز...
شهید كفش هاى طبى مخصوص افراد معلول را به پا داشت
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:36
آنها كه رفته اند، مى دانند كانى مانگا چه شیب و ارتفاعى دارد. عملیات والفجر چهار آنجا انجام شد و نیروهاى ما مدتى روى آن مستقر بودند. اواسط سال 71 بود كه براى آوردن پیكر شهدایى كه در منطقه جا مانده بودند به آنجا رفتیم. صبح زود كه شروع كردیم به صعود. ظهر بود كه در اوج خستگى و هن و هن كنان به نزدیك قله ...
روى آن نوشته شده بود: «حسین جانم»
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:35
چند روزى مى شد كه در اطراف كانى مانگا در غرب كشور كار مى كردیم. شهداى عملیات والفجر چهار را پیدا مى كردیم. اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیكر شهیدى داخل یكى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور كه داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا تركش به او اصبات كرده و شهید شده بود. خواستیم كه بدنش را جمع كن...
یكى از تازه واردین را خاک مى كنند تا شهدا دلشان به حال او بسوزد
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:35
ماه رمضان سال 74 بود كه همراه بچه ها در ارتفاع 112 فكه مشغول جستجوى زمین بودیم. چند روزى مى شد كه شهید پیدا نكرده بودیم. بچه ها بدجورى شاكى شده بودند. از نگاه هاى مشكوك، فهمیدم چه قصدى دارند. تا آمدم به خودم بجنبم، همه دوروبرم را گرفته بودند. رسمى بود كه باید به آن تن مى دادم. هرگاه چند روزى شهدا دل...
دو دبّه پلاستیكى بیست لیترى آب در دستان استخوانى اش قرار داشت
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:35
بهار سال 74 بود كه در بیابان فكه، در منطقه علمیات والفجر یك، همراه دیگر نیروها مشغول تفحص شهدا بودیم. در كنار یكى از ارتفاعات، تعداد زیادى شهید پیدا كردیم. یكى از شهدا حالت جالبى داشت. او كه قد بلند و رشیدى داشت، در حالى روى زمین افتاده بود كه دو دبّه پلاستیكى بیست لیترى آب در دستان استخوانى اش قرار...
بعثى ها دخترش را كشتند تا با ما همكارى نكند،همیشه مى گفت: فداى سر شهدا!
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:34
سالم جبّار حسّون، از عشایر عراق بود كه با برادش سامى، پول مى گرفتند و در كار تفحص شهدا كمكمان مى كردند. چند وقتى بود كه سالم را نمى دیدم. از برادش سراغش را گفتم. به عربى گفت: «سالم، موسالم; سالم مریض است». گفتم: «بگو بایید براى شهدا كار كند، خدا حتماً شفایش مى دهد». صبح جمعه بود كه در منطقه هور، یك ...
شما شب ها آنجا چه مى كنید؟ گفتند: ما هم فكر مى كردیم شما شمع
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:34
روى قبر پارچه سبزى كشیده بودند و كنارش پر بود از مهر و مفاتیح. از عراقى ها جریانش را پرسیدیم. گفتند: «شب ها مى دیدیم این جا روى خاكریز، شمع روشن است. فكر كردیم عشایر آن سمت روشن كرده اند. آنها هم فكر مى كردند ما روشن كرده ایم. چند وقت بعد ازشان پرسیدیم: شما شب ها آنجا چه مى كنید؟ گفتند: ما هم فكر مى...
از آن روز به بعد، عبدالامیر با ما زیارت عاشورا مى خواند!
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:33
چون شلمچه براى عراق خیلى حساس بود، بدترین نیرویشان، عبدالامیر را گذشته بودند مسئول گروه سى نفره عراق. همیشه دهانش بوى گند مشروب مى داد و چشم هایش ورم كرده و قرمز بود. هفت هشت كیلومتر توى خاك عراق مى رفتیم تا به سه راه شهادت برسیم و مشغول كار تفحص شویم. توى این مسیر زیارت عاشورا را مى خواندیم; ممنوع ...
روى دندان هاى جمجمه مى ریخت
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:33
هر روز وقتى بر مى گشتم، بطرى آب من خالى بود، اما بطرى مجید پازوكى پر بود. توى این حرارات آفتاب، لب به آب نمى زد. همش دنبال یك جاى خاص مى گشت. نزدیك ظهر، روییك تپه خاك با ارتفاع هفت هشت متر نشسته بودیم و دید مى زدیم كه مجید بلند شد. خیلى حالش عجیب بود. تا حالا این طور ندیده بردمش. هى مى گفت پیدا كردم...
هویت شهید روى زبانه پوتین كاملا نوشته شده بود
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:32
وسط میدان مین بودیم. اینجا را بارها گشته بودیم. اما امروز حس دیگرى داشتم. گفتم: «بچه ها امروز بیشتر دقت كنید. مثل این كه قراره خبرى بشه». یكى از بچه ها به شوخى گفت: «الله اكبر! فرمانده لشكر ما هم مى خواهد شهید بده، التماس دعا، شفاعت یاد نره». هم شوخى بود و هم باعث رفع خستگى و كلى هم خنده. بعد از چند...
توى جمجمه شهید یك تكه گل بود. در آوردم، دیدم پلاك شهید است
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:31
زنجیر پلاك بود، اما از پلاك خبرى نبود. حدود شش ماه بود توى معراج روى كفنش نوشته بودیم: «شهید گمنام». بارها شد مى خواستم بفرستمش تهران براى تشیع; اما دلم نمى آمد. توى دلم یكى مى گفت دست نگهدار تا موقعش برسد. گل محمدى مى گفت: «به خودم گفتم: همتى، مكانیك تفحص، وقتى دنبال یك آچار مى گرده، صلوات مى فرسته...
درست مى گفت; درست بود، اما یك دست مصنوعى
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:28
درست مى گفت; درست بود، اما یك دست مصنوعى، با تمام وجود افتادیم به جان زمین كه شاید صاحب دست را پیدا كنیم. پیدا شد. شهید پازوكى گفت: «اى كاش این صحنه را همه دنیا مى دیدند. دشمنانمان مى فهمیدند با چه ملتى روبه رو شدند و دوستانمان بیشتر به عظمت این بچه ها و سنگینى بار امانت واقف مى شدند. با یك دست به ع...
«از این مكان بوى عطر مى آید و هر جا بوى عطرباشد، شهید ایرانى
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:28
ستار، افسر استخباراتى عراق، كه بچه ها را در داخل خاك عراق همراهى مى كرد، به نظر فرد بى اعتقادى بود. با شروع كار كه از اول صبح شروع شد، به نقطه اى اشاره كرد و گفت:: «از این مكان بوى عطر مى آید و هر جا بوى عطرباشد، شهید ایرانى در آنجا پیدا مى شود». بچه ها آن محل را با بیل مكانیكى حفارى كردند. پیكر دو ...
معجزه شد. تكه پارچه اى از جیب لباس شهید به چشم بچه ها خورد
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:27
پنج شهید را كه مطمئن بودیم گمنام اند، انتخاب كردیم. ذره ذره پیكرها را گشته بودیم. هیچ مدرك هویتى به دست نیامده بود قرار شد در بین شهدا یك شهید گمنام كه سر در بدن نداشت، به نیابت از ارباب بى سر، ابا عبدالله الحسین(ع) در روز تاسوعا تشییع و در ورودى دهلران دفن شود. كفن ها آماده شد. همیشه این لحظه سخت ت...
مى گفت: «خودم را مى كشم یا زخمى مى كنم تا مرا به عقب بفرستند»
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:26
كشاورز بود. چون خیلى شر بود، فرستاده بودنش منطقه. مى گفت: «خودم را مى كشم یا زخمى مى كنم تا مرا به عقب بفرستند». با شهید غلامى آشنا شد. شهید غلامى از او پرسید: «چه كار مى توانى بكنى؟» نتیجه این شد كه آشپزى كند. مى گفت: «من كشاورزم و درآوردن چغندر از زمین و درآوردن شهید از خاك، هیچ فرقى براى من ندارد...
از بین آن همه جسد عراقى، پیكر یك شهید كشف شد.
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:26
از صبح تا ظهر، هفت شهید كشف شد. رمز حركت آن روزمان امام رضا(ع) بود; امام هشتم. حتماً یك شهید دیگر كشف مى شود، اما خبرى نشد. خبر رسید امام جماعت مسجد امام جعفرالصادق(ع) در شهر العماره عراق، نزدیك به صد و پنجاه پیكر را آورده تحویل ما بدهد. موجى از شادى در بین بچه ها حاكم شد. سر قرار رفتیم. اجساد داخل ...
«سعید جان! این بار مادرت خیلى بى تابى مى كند، زود برگرد.»
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:25
وارد یك خاكریز دو جداره زمان جنگ شدم; خاكریزى كه خط پدافندى خودمان بود. سال ها بود كه چنین خاكریزى ندیده بودم. هر چه دیده بودم نمایشگاه بود; اما این فرق مى كرد. یك یك خاطره هاى زمان جنگ از جلو چشمم رد مى شد. مجید رفت سمت دل خودش و من هم تو حال خودم. رسیدم به یك تانكر آب كه با تعدادى گونى متلاشى شده،...
اما خیلى عجیب: پیكر نبود! مثل این كه كسى داخل این لباس نبود!
-
تاریخ: 1392/12/05 ساعت: 15:25
توى فكه، داخل خاك عراق، یك گلستان دسته جمعى از شهدا كشف شد. عراقى ها شهدا را به صورت زیگ زاگ روى هم انداخته و روى آنها خاك ریخته بودند. تپه اى از شهدا درست شده بود. هفت شهید را از زیر خاك بیرون آوردیم. فرداى آن روز، تا ظهر، سیزده شهید دیگر كشف شد و تعداد شهدا به بیست رسید; اما نكته عجیب، بیست و یكمی...