شب بود. یکی داد می زد :"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی تونی اشک منو در بیاری."
رفتم سمت صدا. دیدم یک نفر انگشت هایش قطع شده. این حرف را به دست خونی اش می گوید :
-"ساکت شو! ساکت شو! تو نمی تونی اشک منو در بیاری"
روزگاری جنگی بود
برچسب:
نویسنده: defaemoghadas