خرید بک لینک

یكی از شب ها، در سنگر اجتماعی نماز جماعت مغرب و عشا برپا بود. حدود 20 نفر به راحتی می توانستیم

در آن سنگر با هم نماز جماعت بخوانیم. یكی از برادران جلو رفت و شروع كرد به خواندن نماز. بقیه هم به

او اقتدا كردند. ركعت دوم را كه خواند، نشست تا تشهد بگوید. در همین حین یكی از بچه های آذربایجانی -

كه آن لحظه نماز نمی خواند و فقط برای اذیت در صف اول پشت سر امام جماعت ایستاده بود - با سوزن و نخ

انتهای پیراهن او را به پتوی كف سنگر دوخت و به همان حال، در جای خود نشست. بقیه كه متوجه كار او شده بودند،

به خود فشار آوردند تا جلوی خنده شان را بگیرند. امام جماعت تشهد را كه گفت، خواست برای خواندن ركعت سوم بلند شود كه احساس كرد لباسش به جایی گیر كرده. بریده بریده گفت: بحول ... بحول ... بحول ... ا... ا...

نتوانست بلند شود. ناگهان صدای انفجار خنده در سنگر پیچید. همه به دنبال او كه این كار را كرده بود، دویدند و از سنگر دررفتند.

برچسب: نویسنده: defaemoghadas تاريخ: پنجشنبه 08 اسفند 1392 ساعت: 17:42

صفحه بندی